اگر دلانه بنگری جهان به اختیار توست - تاریخ: 1399/12/22 ساعت: 22:58
اگر دلانه بنگری جهان به اختیار توست به عشق اقتدا کن و برو که کار کار توست دلا نگار بی سبب ز طالعت گذر نکردxa0 نهان به نظم و روشنی و بخت سعد یار توست ز پنج پرده خواب خویش گذر نما و روح شو مکن تو کار دیگری که عشق کار و بار توست کجا توان به عقل دد به آسمان عشق رفت اگرچه سرخ باشد او، به هر دمی شکار توست...
شبیه - تاریخ: 1399/12/22 ساعت: 22:58
هر کس با شبیه خویش، ما نیز با خدا. حلمی - کتاب اخگران
بخوان و برقص نگارا.. - تاریخ: 1399/12/22 ساعت: 22:58
بخوان و برقص نگارا در این خوابگاه خزانکه صوت تو آسمانکِش است و درمان استبه خاک نشستهای که جانت سوی دیار کشند؟تو عزم کن سوی خانهای که در جان است حلمی
تنها عصمت، تنها عظمت - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
تنها عصمت این است: جرأت خطا کردن، و جرأت گذر کردن از خطا.تنها عظمت این است. حلمی | کتاب آزادی
سخن نو گفتمت، این نو نثارت - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
چهسانی دل؟ خوشی با روزگارت؟به راه دل چه پوچی شد هزارت خوشی با درد و خونی با دل خوشمیان دشمنان پرشمارت برو ای دل مباش اینسان پریشانبه سر آید شبان انتظارت حریفی طعنهای زد پشت سر دوششنیدم، حال پند آشک
باز سپیده میزند، وقت شباب میشود - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
باز سپیده میزند، وقت شباب میشودخواهش قلب خسته را روح جواب میشود باز صدای عاشقان میرسد از ستارگانزان سوی قلّهی نهان دل به رکاب میشود گمشدگان راه دور! فرد شوید در عبور!جمعیت هزارگان داس و خشاب می
پنهان و آشکار - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
به ثانیهای همه چیز تغییر میکند، به کمتر از ثانیهای. این بود و حال آن شد. رنج بود و حال شادی شد. مرگ بود و حال زندگیست. البتّه که به کمتر از ثانیهها هزارهزار جان در کار است به تحصیل عشق، به تحویل
کار استوار آزادی - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
کسانی به سویم میفرستند، - به هزار حیله و ترفند- ؛ که تو کیستی و چه میکنی؟ کسانی به سویشان میفرستم، - به هزار حیله و ترفند- ؛ که شما کیستید و چه میکنید؟ چشم در برابر چشم، و آیینهای در برابر. و ا
به فریادی خمش گویم جز آزادی نمیدانم - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
به فریادی خمش گویم جز آزادی نمیدانمز جای غم مپرس از من که این وادی نمیدانمشعف از درد میخیزد، چو زن بر مرد میخیزدز جانم گرد میخیزد، جز از شادی نمیدانم حلمی موسیقی: Rajna - Glorianxa0
کیفیت خورشید - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
«به من هیچ مربوط نیست که هیچ کس را روشن کنم.» این سخن حق را به قلب خویش میدوزم و به خواب و از دنیا میروم، و با چنین حقیقت تابناکی از خواب و ازxa0 دنیا برمیخیزم. روشنی، کیفیت خورشید است چنانکه آزاد
پیام زندگی - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
زندگی برای آنها که میخواهند دیگران را تغییر دهند و شکل خود کنند چه پیامی دارد؟ هیچ؛ صبر میکند، نگاه میکند و آنگاه که ایشان شکل دیگران شدند به ملاحت میخندد. و آنگاه آدمی خواهد آموخت که چگونه شکل
هدیههای فراق - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
از دردها، عمیقترینهاشان را دوست میدارم. از رنجها، آنهاشان را که چنان جان بسوزانند و از نو برآورند. از تلخیها، غمّازترینهاشان را، پرآزترینهاشان، آنها که تا خاک نکنند شعف پاک از اعماق روح بیرون
گویند بهار عشق خون است - تاریخ: 1399/4/13 ساعت: 7:23
گویند بهار عشق خون استاین قصّه ز ابتدا جنون استآن ره که بدایتش چنان استپندار نهایتش چهگون است! حلمی
تو بجو کلام پنهان، تو بجو اذانِ در جان - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
تو بجو کلام پنهان، تو بجو اذانِ در جانتو بجو حروف رقصان، تو بجو شراب جوشان تو بجو به هر دو سویت، به درون و روبرویتتو بجو به هایوهویت، به سرود و رقص عریان بِنِشین و نیک بنگر که عمارتیست افتانبِنِشین
دستان خلقت باز شد | چهارپاره - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
دستان خلقت باز شدxa0آن غنچه را این ناز شدآن جهدهای تلخ راxa0آخر چنین آواز شد آن دشت را این روح راآن کوه را این نوح راآن خوابها مضرابهااین جامهu200eی مجروح را آوازهاش پرگار شدچرخید و جان را کار شدآن خفتهها ر
ناکسان آفتاب نمیدانند - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
ناکسان آفتاب نمیدانندگوهر شراب نمیدانند سر به چاه خود فرو کردهقصّهی ماهتاب نمیدانند درب آسمان به خود بستهجز زمین خواب نمیدانند کاسهی شکست میبندندجز ره لعاب نمیدانند کودکان فکر و اوهامندذکر بی
در تکاپوی زمان نو - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
در جستجوی لحظهی نو همچنان در تکاپویم. عرق روح میریزم و در تکاپوی زمان نوام. رویاها ریزریز در آغوشم، جانها همه بر دوشم. در جستجوی راه نوام و هم این راه نو به چنگال روح به زمین میکَنَم و به زمان فرو
چنان بیدارم از رویا که رویایش نمیدانم - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
چنان بیدارم از رویا که رویایش نمیدانماگرچه خواب میبینم ولی خوابش نمیخوانم من آن رویای بیدارم که عشق از آستینش دادمن آن روحم که جز کشتی سرمستی نمیرانم برو ای چرخ سرگردان که دور ما به آخر شدبه سر گر
پشت پرده بازی پنهان کند - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
پشت پرده بازی پنهان کندجان بگیرد از گِل و گِل جان کند خانهی خواب است و ویران خوشتر استروز دیگر بگذرد این آن کند واصل جامانده سوی خانه شدبادبانی جرئت توفان کند خانه و این رنج راه بیکرانهر که را آتش
مستضعفان فکر، مستضعفان حال - تاریخ: 1399/1/26 ساعت: 13:20
برادران! بزرگواران! یاران دل! بر مستضعفان بشورید؛ بر مستضعفان فکر و بر مستضعفان حال! بشورید و ایشان را به زیر کشید! بشورید که برابری اهانتیست بر قانون دل. بشورید، که هیچکس با هیچکس برابر نیست، به عیار دل. حلمی | هنر و معنویت